تبليغاتX
در خلوت تنهایی

در خلوت تنهایی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
بهترین دوستان سیمین
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
ایمانی جونی دوست دارم
عکس عاشقانه برای عزیز ترین هاتون

چه شد این همه محبت  میون آدما

                                                   چرا مونده کینه ها تو دلا

دیگه هیچکسی به فکر کسی نیست

                                                  توی هر خونه ماتم سرا

چرا اینجوری شدیم ما آدما

                                     اینهمه عاشقیها همه رفت توقصه ها 

چه می خواستیم و چه شد

                                            آرزومون همه دود شد به هوا

ایمان دوست دارم


نويسنده: سیمین مورخ: یکشنبه بیستم آبان 1386 در ساعت: 8:46
|+|
خدایا بزرگترین آرزویم رضایت توست

 

با همه لحن خوش آوایی ام         در به در کوچه تنهایی ام

 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر            نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله رو کم کنی         محنت این قافله را کم کنی

 

کاش که همسایه ما میشدی                 

مایه آسایش ما میشدی

 

هر که به دیدار تو نایل شود                   یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد                                سینه ما را اتشی دست داد

 

نام تو بردم لبم آتش گرفت                                

شعله به دامان سیاوش گرفت

 

نام تو آرامه جان من است                   نامه تو خط امان من است

 

ای نگهت خاستگه آفتاب                           بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم                                                تا بتوانم به رخت بنگرم

 

ای نفست یار ومددکار ما                   کی و کجا وعده دیدار ما

 

 

خبر آمد خبری در راه است                                                                        

سر خوش آن دل که از آن آگاه است                           

شاید این جمعه بیاید شاید                                   

 

پرده از چهره گشاید شاید....................

 

 


نويسنده: سیمین مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 10:22
|+|
باز هم برای تو و به یاد تو
بالاخره به آرزوی خودمون رسیدیم

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است

 

 محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود

خسته ام خسته ام                خسته از فکر و خیال

فکر فرداهای خود از جمع گریزانم           خسته ام

یارب ببین از ظلم و بیداد خسته ام          

من چشم بیمار یتیمان          دیدن گرسنگان        آه فقیران

بار خدایا

                         پس چرا من زنده ام 

 


نويسنده: سیمین مورخ: یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 در ساعت: 10:3
|+|
www.best-motor.blogfa.com
این وبلاگ و برین


نويسنده: سیمین مورخ: جمعه بیستم مهر 1386 در ساعت: 20:25
|+|

ایمانی چقدر دوست دارم

ای زن قصه های تلخ تنهایی!

بارهاست تو را به یادگار ورق زدم .

 شادی های  دروغینت را خندیدم .

دردهایت را همچون گریه ای بیهوده به خاطر سپردم.

 

آهای زن ... 

لاشه های فراموش شده عشاق را ببین

گندیدگی خود را بیهوده فریاد می کشند.

خون به بار می نشینند سایه های شوم ،

در این احساس فریب انگیز زنانه.

 

گویی تاریکی ، تن زخم خورده ات را به فراموشی سپرده است .

مرا به چه انتظار نشسته ای ؟

اینک رهایت باید.

 

به لحظات  تاریک عشق قسم

این بار بی فریاد رها خواهی شد

در هیاهوی دردناک لحظه های بودن زن

******************************

مرگ ، سایه های خورشید را کم رنگ می کند

من می مانم و دو فانوس کهنه

نعره های تاریکی ،  مرا لمس می کند

شب از همیشه زیبا تراست

به دروغ بودن ستاره ها می خندم

 

آهای !!!

مگر نمی دانی..... ؟

من زاده زمان هستم

کدام زمین ؟

اینجا مرداب ها از دل آسمان می جوشند .

ابرها زیر پاهایمان گیاه می پرورانند.

و ما از آتش زاییده می شویم .

با هیچ قانونی مرا نمی توانی به قضاوت بنشینی

 

آهای!!!!!

تو می دانی .....؟

در این بی انتهای فریب انگیز

خود را سوی کدامین قبله باید به فراموشی سپارم

*********************

عریانی مرد چشمانم را تسخیر می کند
می دانم برهنگیم را با هیچ برگی نخواهم پوشاند 
چشمانم در پیچ و تاب  باورهایش غرق می شود
با آغوشش یکی می شوم 
بوی نمناکی تن فضا را پر می کند ....
مرد آرام در وجودم تکرار می شود
نمی هراسم
چشمانم را به دنیا می بندم .
سکوت ، صدای بودنم را تکرار می کند
گویی روز از همیشه تاریک تر است

 


نويسنده: سیمین مورخ: یکشنبه پانزدهم مهر 1386 در ساعت: 10:43
|+|

خدایا نیستی ؟

 

بیابان از همیشه تنها تر است

بوی خون لذت تنهایی بیابان را صد چندان می کند .

لاشه های گندیده وجود زمین را نقاشی کرده اند

توهمی از حس بودن مرا در بر می گیرد

زمین  را فریاد می زنم ....

 

خدایاا ...

این مهره سوخته ،  توان به بار نشستن در رویاهای پوچ انسانت را نداشته ...

تو می دانستی من در تن فاسد شده پاییز به دنبال هیچ تولدی نبودم .

دور دست ها را ببین

مگر نمی خواستی فریادت کنم ...

من اینجایم ...

با این همه فریاد

 

خدایااااا .............................

مرا به نام نفرین شده ام بخوان

مرا بی نیاز کن از وجود داشتن

می دانم سحر دروغی بیش نیست

لعنت بر هر آنچه در این سالها از او به بار نشست.

بگذار در اندیشه پوچ بودن ببارم .

مگر نمی خواستی اندوه مرا به تماشا بنشینی ..

این لحظه مرا ببین

من بازی واقعیت های ملموس بودنم .

 

خدا یا تو را فریاااااد

مرا بدون هیچ ستاره ای در این وسعت فانی تنها گذاشتی

می دانستی که باید در اعماق وجود خاک  ، گم شوم ...

می دانستی که زاییده گندآبه شهوت انسانیت لایق سبزی تو نخواهد بود

چرا می خواهی فریادت زنم

بگو که من رانده شده ی نگاهت نیستم ...

بگو که مرگ مرا لایق خواهد بود

 

خدایا بشنو لذت مرگ تدریجی مرا در این بیابان ....

 


نويسنده: سیمین مورخ: یکشنبه پانزدهم مهر 1386 در ساعت: 10:36
|+|
سلام ایمانی نظرت راجع به قالب وبم چیه

خوشگله گلم ؟

ایمان قد تمام آسمونا دوست دارم عزیزم


نويسنده: سیمین مورخ: پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 در ساعت: 17:31
|+|

به تو مدیونم همیشه

مگه میشه بی تو باشم

از شبی که رو به رومه،

 

 من چطور بی تو رها شم

 

به تو مدیونم همیشه

 

مثل شب به صبح فردا

 

مثل موج سرد و تنها

 

به نگاه ناز دریا

 

 

به تو مدیونم همیشه

 

من خسته، من بی رود

 

مثل خاک سرد و تشنه

 

به نوازشای بارون

 

به تو میرسم دوباره

 

زیر رگبار ستاره

 

وقتی بارون نگاهت

 

رو حریر شب میباره

 

 

 

اگه پایانی نباشی

 

واسه بغض و خستگیهام

 

چه جوری برگردم از این

 

جاده های بی سرانجام

 

تو خدای عاشقایی

 

به تو مدیونم همیشه

 

وقتی اسمتو میارم

 

نبض لحظه تازه میشه

 

 

به تو مدیونم همیشه

 

من خسته، من بی رود

 

مثل خاک سرد و تشنه

 

به نوازشای بارون

 

به تو میرسم دوباره

 

زیر رگبار ستاره

 

وقنی بارون نگاهت

 

رو حریر شب میباره

 

به تو میرسم دوباره...

 

        

در این جاده ها کسی رو جز تو ندارم و در این غروب دلتنگی ها به یاد هستم

        


نويسنده: سیمین مورخ: سه شنبه دهم مهر 1386 در ساعت: 8:30
|+|
من مال تو تومال من

زندگی یعنی این .......

((ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم  چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري را داريم... به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را... وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم، تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم، تا... بالاخره بازنشسته شويم.
حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست. زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم. براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد، ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند -- کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود-- قبضي که بايد پرداخت شود سپس... تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم.. هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم. پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر... کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن. به دست آوردن پول يا خرج کردن آن، براي کاري را شروع کردن، براي ازدواج، براي يک روز تعطيل، خريد ماشين جديد، دادن قرضها، براي بهار، تابستان، پاييز وزمستان، براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن... قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي. شاد بودن يک سفر طولاني است، نه يک مقصد هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست... زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.
آيا به خاطر مي آوري: نام
  پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان، پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند... نسبتاً مشکل است. نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد تشويقها پايان مي پذيرد... مدالها را گرد و غبار فرا مي گيرد.. و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند... ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري: نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند، يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني. جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است، نيست؟
کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند، جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزه مهمي به دست نياورده اند؛ ولي... آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛ کساني که مهم نيست چگونه؛ ولي در کنار تو مي ما نند... مدتي دربارهً آن فکر کن... زندگي خيلي کوتاه است و تو؛ در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟ آيا مي داني؟ ))

 


نويسنده: سیمین مورخ: سه شنبه دهم مهر 1386 در ساعت: 8:25
|+|
چی بگم به کی بگم که دلم پره درده .........
با باد خواهم گفت


                          حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد

 
                   آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیزبگذرد


                         و در گوشت بخواند  قصه ای را که   برایت اشناست


به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را


                           و روزی را که دنیا را برسرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...


به یاد قصه ای خواهی افتاد


                              که نامهربانی تو و سکوت من اخرین برگشت بود
به یاد خواهی اورد


کسی را که همه دنیای تو بود


                                    قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
                                 و قلبی را که شکستی
همه را به یاد خواهی
                                                اورد...

 با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....


 


نويسنده: سیمین مورخ: شنبه هفتم مهر 1386 در ساعت: 9:3
|+|
ایمان صدهزار بار دوست دارم
آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم که

این دوست داشتن برایم زیباست

 

 

 

اين شعر قديمي را تقديم به كسي كه مي داند برايش گفتم و باز هم خواهم سرود

در سینه ات می میرد آخر ماه و ماهی ها 

آن وقت در لای ولجن درگیر می میری 

دیوانه ای كه با دهانی پر ز مروارید 

در آبگیری كوچك و دلگیر می میری  

محبوبه ابراهیمی
 

حالا غروب ها به افق خیره می شود 

گنجشك كوچكی كه پریدن بلد نبود 


نويسنده: سیمین مورخ: سه شنبه سوم مهر 1386 در ساعت: 8:30
|+|

 

 تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست

  
  تمامی راهها را هموار خواهم ساخت 

 

                                       به بهانه تو 


 دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم


 به بهانه تو