|
ایمانی چقدر دوست دارم
ای زن قصه های تلخ تنهایی!
بارهاست تو را به یادگار ورق زدم .
شادی های دروغینت را خندیدم .
دردهایت را همچون گریه ای بیهوده به خاطر سپردم.
آهای زن ...
لاشه های فراموش شده عشاق را ببین
گندیدگی خود را بیهوده فریاد می کشند.
خون به بار می نشینند سایه های شوم ،
در این احساس فریب انگیز زنانه.
گویی تاریکی ، تن زخم خورده ات را به فراموشی سپرده است .
مرا به چه انتظار نشسته ای ؟
اینک رهایت باید.
به لحظات تاریک عشق قسم
این بار بی فریاد رها خواهی شد
در هیاهوی دردناک لحظه های بودن زن
******************************
مرگ ، سایه های خورشید را کم رنگ می کند
من می مانم و دو فانوس کهنه
نعره های تاریکی ، مرا لمس می کند
شب از همیشه زیبا تراست
به دروغ بودن ستاره ها می خندم
آهای !!!
مگر نمی دانی..... ؟
من زاده زمان هستم
کدام زمین ؟
اینجا مرداب ها از دل آسمان می جوشند .
ابرها زیر پاهایمان گیاه می پرورانند.
و ما از آتش زاییده می شویم .
با هیچ قانونی مرا نمی توانی به قضاوت بنشینی
آهای!!!!!
تو می دانی .....؟
در این بی انتهای فریب انگیز
خود را سوی کدامین قبله باید به فراموشی سپارم
*********************
عریانی مرد چشمانم را تسخیر می کند می دانم برهنگیم را با هیچ برگی نخواهم پوشاند چشمانم در پیچ و تاب باورهایش غرق می شود با آغوشش یکی می شوم بوی نمناکی تن فضا را پر می کند .... مرد آرام در وجودم تکرار می شود نمی هراسم چشمانم را به دنیا می بندم . سکوت ، صدای بودنم را تکرار می کند گویی روز از همیشه تاریک تر است
|